تبليغاتX
دل نانوشته ها

همنشین گریه ها و غصه ها ...

تولدت مبارک !

 

 

پ.ن ۱ : دوستت دارم ... بسیار ... بسیار تر از همیشه و هنوز ...

پ.ن ۲ : امروز تولد وبلاگم بود ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:45 توسط MLK |

دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد...

 

از : مهدیه لطیفی

 

پ.ن ۱: دوستت دارم ... به خاطر خودت ... به خودم ... به خاطر خودمون ...

پ.ن ۲ : کاش خوب بشی ... کاش خوب باشی ... همیشه ... طاقتشو ندارم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:16 توسط MLK |

هر چند

مرا یارای آن نیست

که کلامی را شعر گونه

برایت بسرایم

ولی خوب می دانم

که "دوستت دارم"

خلاصه ی همه ی شعر های عاشقانه است !

 


از : م . محمدی مهر

 

پ.ن ۱ : دوستت دارم ... بسیار ... هنوز ... هنوزهنوزهنوز !

پ.ن ۲ : " ما "

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:41 توسط MLK |

کودکی ام را سنجاق کرده ام

به...جوانیم

و دوچرخه سبزم آن پایین صفحه

مدام تاب می خورد!

من آویزانم ..از یک دست

به یای آخر تنهایی

که همه کودکی از آن ترسیدم

دروغ می گفتند !

روزگار پیرمان نمی کند

آدمها تنهایند!....

بشمار ...تو روزهای تقویم را

من موهای سپیدم را !

یکی از همین روزها دست می کشم

از تنهایی...و سقوط می کنم

از آن بالا....

و می پرم روی دوچرخه ی هفت سالگی ام 

من کوچک نمی شوم ...

دور می شوم !

 

از : لیلا مومن پور

 

 - دور می شوم ... دور ... دور ... دور

پ.ن : پی نوشت بی پی نوشت !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:44 توسط MLK |

تو آئینه را می زنی می شکنی

من دلگیر می شوم ...

تو در همین خرده آئینه ها تکرار می شوی !

من می خندم

می گویم :

" تو همیشه ناشیانه ماهرانه ترین کارها را انجام می دهی ! "

می خندی ....

من عاشق خندیدنت می شوم

من اشتباه نمی کنم که آئینه را دست تو می سپارم

یا دل به تو می بندم ....

 

از : م. لطیفی

 

پ.ن : پی نوشت بی پی نوشت !

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:32 توسط MLK |

می دانم

حالا سالهاست که هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد

حالا بعد از آن همه سال ،

آن همه دوری

آن همه صبوری

من دیدم از همان سر صبح آسوده

هی بوی بال کبوتر و

نای نعنای نورسیده می آید

پس بگو قرار بود تو بیایی و ... من نمی دانستم !

 

حالا که آمدی

حرف ما بسیار ،

وقت ما اندک ،

آسمان هم که بارانیست ... !

مگر می شود نیامده

به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی ؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود ؟!

 

تو که تا ساعت این صحبت نا تمام

تمامم نمی کنی ، ها ؟!

باشد ، گریه نمی کنم

گاهی اوقات هرکسی حتی

از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم

به گریه می افتد ،

چه عیبی دارد !

اصلا چه فرقی دارد

هنوز باد می آید ، باران می آید

هنوز هم می دانم هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد

حالا کم نیستند ، اهل هوای علاقه و احتمال

که فرق میان فاصله را تا گفتگوی گریه می فهمند

فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و

آسمان هم که بارانیست ... ‍!

 

 از : سید علی صالحی

 

پ.ن ۱ : دوستت دارم ... بسیار ... هنوزِ هنوزِ هنوز !

پ.ن ۲ : یک ماه پیش ... همین وقتا ... الان ... زیر و رو شدم !

 خدایا شکرت !

 

پ.ن ۳ : بهترین ملودی دنیا ... ملودی قلب تو !

پ.ن ۴ : زود زود برگرد ...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 0:45 توسط MLK |

تصور کن ...

تصور کن یک روز ِ خیلی خیلی معمولی

زمانی که حواست به هیچ کجا نیست

جایی ...

کسی ...

اسیر چشمهایت گشته است

و تو

رهایش کرده ای ....

 

همانگونه اسیر ...

همانگونه در بند ،

بی بند ...

 


از : م . محمدی مهر

پ.ن ۱: مثل همیشه می گم ... دوستت دارم ٬ اما این بار بیشتر از قبل ...

پ.ن ۲ : وقتی حواست نیست زیباترینی ، وقتی حواست هست فقط زیبایی !

 (حتی پ.ن ۲ هم از م . محمدی مهر ! )

پ.ن ۳ : ما چقدر بزرگ شدیم ... چقدر عوض شدیم ...  کی میگه آدما عوض نمی شن ؟!!

پ.ن ۴ : ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:14 توسط MLK |

همه می پرسند

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده ی جام ؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری !؟

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان

در دل ِساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

 

از : فریدون مشیری

 

پ.ن ۱ : دوستت دارم ... اما کمتر از فردا !

پ.ن ۲ : از ابتدا تو بودی ... در انتها تو ماندی ...

پ.ن ۳ : ...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:55 توسط MLK |

باران باشد

تو باشی

یک خیابان بی انتها باشد ....

به دنیا می گویم .... خداحافظ !

 

از : گروس عبدالملکیان

 

پ.ن ۱ : دوستت دارم ... بسیار ... هنوز ... هنوز هم !

پ.ن ۲ : لیلی گفت دیروز سالگرد عروسی شون بوده ... نگاش کردم ... گفت می دونم ٬ منم این روزا خیلی به امیرسعید فکر می کنم !!!

پ.ن ۳ : و ناگهان زندگی ... 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:14 توسط MLK |

من دوباره متولد شده ام

و این بار آنقدر دیوانه ترم

که خوابگرد شده ام

و در دوره ای که کسی چه می داند شعر چیست

و قرار است همه چیز علمی بررسی شود

هیچ علمی سر از دیوانگی ام در نمی آورد

من اما خوب می دانم

قضیه از این قرار است

که عاشق مرده ام

 

از : م . لطیفی

 

پ.ن ۱ : دوستت دارم ... بسیار ... هنوز ... هنوز ... هنوز ...

پ.ن ۲ : برای " تو " ی من :

 پیش اومده که شاکی بشم ... بگم اصلا کاش پیش نمی اومد ... کاش من هنوز همون دختر مغرور دوران دبیرستان می موندم ... نمونه اش پست ۱۷ دی پارساله ... اما همون موقع ها هم بعدش می فهمیدم که "درد من " این چیزا نیست ...

خودم که نمی تونستم گول بزنم ... درد ... حسرت نداشتن بود ...

نداشتن حس دستات ... حس آغوشت ... لحن صدات ... حرفات ... شایدم نداشتن یه تیکه از خودم ... که شاید جا مونده بود پیش تو ... شاید خودم جاش گذاشته بودم ...

حسرت ... دلتنگی ... برای این داشته ها که نداشته شده بودن ...

خوبه که بودی ... خوشحالم ...

خوشحال نوشت :

یه موقع ها که بابا از زندگی و روزگار و این چیزا حرف می زد سر در نمی آوردم ... می گفت روزگار خیلی بازی ها داره ... یه سیب رو که بندازی بالا هزار تا چرخ می خوره ...

حالا می فهمم چی می گفت ...

من خوشحالم ... راضی ام از زندگیم ... از همه چی !

راستی میشه این سیب ما همیشه همین جوری چرخ بزنه ؟

پ.ن ۳ : میرن ؟ یا بریم ؟

 پ.ن ۴ : دنیام ... یه دفعه ۹۰ درجه چرخید ... مثل آسمون امشب ... اون بالا ...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:4 توسط MLK |